خواستگارم قبل از ازدواج مرا به شدت کتک زد

شب گذشته دختری هراسان وارد کلانتری آبکوه مشهد شد، ایشان با نشان دادن بدن سیاه و کبودش به مددکار اجتماعی کلانتری اظهار داشت: حدود دوسال قبل با پسری به نام بهزاد در مسیر مدرسه آشنا شده است، بهزاد هر روز برای دیدنش از مدرسه تا خانه وی را تعقیب می کرده است تا اینکه به خواستگاری ام آمد ولی خانواده ام به دلیل سن کم من و نداشتن شغل بهزاد به آنها جواب رد دادند و با این ازدواج مخالفت شان را اعلام کردند.

 اما این خواستگاری پایان ماجرا نبود و از آن روز به بعد هر کدام از اعضای خانواده بهزاد مدام با منزل ما تماس می گرفتند و اصرار داشتند که رضایت مادرم را جلب کنند، تا ما با هم ازدواج دائم کنیم و زمانیکه مادرم بر تصمیمش پافشاری می کرد پایان این تماس ها به مشاجره و توهین می رسید.

تا اینکه یک روز که در منزل بودیم خواهر بهزاد گریه کنان و بطور ناگهانی به درب منزل ما آمد و به مادرم گفت بهزاد از عشق نیلوفر می خواهد دست به خودکشی بزند. با اصرار به مادرم گفت اجازه بدهید نیلوفر با بهزاد صحبت کند و به او بگوید عاشق فرد دیگری است و در شرف ازدواج با او است.

 بالاخره مادرم با اصرار خواهر بهزاد راضی شد تا مادر حضور هایده با هم صحبت کنیم. من، بهزاد و هایده سه نفری حرکت کردیم تا به مکانی جهت گفتگو برویم. در دلم ترس و دلهره ای داشتم ، وقتی به چشمان بهزاد نگاه می کردم کینه را از اعماق چشمانش می خواندم. بین راه خواهرش به بهانه اینکه ما راحت تر صحبت کنیم به خانه دوستش که عنوان می کرد کارمند سایت همسریابی رفت و من را با بهزاد تنها گذاشت و از من خواستند به صندلی جلو بنشینم.

تا به خود آمدم نیمی از شب گذشته بود که خودم و بهزاد را جلوی درب منزلمان دیدم، اصلا متوجه نشدم  چه اتفاقی افتاده و یا زمان چطور سپری شده و احساس می کردم همه صحنه هایی که در باغ رخ داده رویا و توهم بوده است . زنگ در که به صدا درآمد مادرم از شدت نگرانی مرا در در آغوش گرفت ولی من حتی نمیدانستم با بهزاد کجا بوده ام و چه گفته ایم.

ولی این هم پایان ماجرا نبود و از آن زمان به بعد بهزاد مدام مرا تهدید می کرد که آن شب با تو ارتباط  داشته ام واگر با من ازدواج دائم نکنی آبرویت را می برم. من از حرف های او به شدت می ترسیدم چرا که آبروی خانواده ام برایم مهم بود. تصمیم گرفتم به هر روشی شده عکس ها و فیلم ها را از او بگیرم چرا که اگر این اتفاق می افتاد حادثه ناگواری برای خانواده ام رخ می داد.

 با بهزاد قرار گذاشتم او با شنیدن خواسته من، مرا به مکان خلوتی برد و آنچنان کتکم زد که تمام بدنم سیاه و کبود شد.

شایان ذکر است، با صدور دستوری از سوی رئیس کلانتری آبکوه  رسیدگی به این پرونده توسط کارشناسان و مشاوران دایره مددکاری اجتماعی کلانتری در حالی آغاز شد که دستگیری جوان مورد ادعای دختر ۱۹ ساله نیز با شکایت وی در دستور کار نیرو‌های انتظامی قرار گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


6 × سه =